به پسرم
سلام عزیزم بالاخره امروز بعداز چند ماه که تصمیم داشتم برات خاطرات بنویسم و هر دفعه به دلایلی نمیشد موفق به انجام این کار شدم .شاید الان یک خورده برام سخت باشه ولی مطمئنم در اینده برامون خیلی شیرین ولذت بخشه که یادی ازاین روزها بکنیم.
امروز اخرین روز از هفته بیست وهفتمته و تو فردا وارد ماه هفتم می شی (همین طور که دارم می نویسم تو هم داری لگد میزنی هر چند که تاجاداره به یک طر ف چرخیدم که جات تنگ نباشه و اذیت نشی)امیدوارم به سلامتی به دنیابیای وهمه چیز به خوبی بگذره می خوام یک مختصر از شش ماه گذشته بگم چهارده خرداد بود که فهمیدم کوچولوی ما داره می یاد تا دو ماه هم من و بابات به کسی نگفتیم بعداز اون هم اولین نفر به مامان جون گفتیم که خیلی خیلی خوشحال شد و با اون که شب دیر وقت بود به همه زنگ زد و خبر داد .من خیلی دوست داشتم بدونم دختری یا پسر؟واسه همین هفته یازدهم ازمایش خون دادم برای تشخیص جنسیت که بعداز یک هفته با احتمال %95گفتن دختری ومن وبابات شروع کردیم به خرید و برات اسم همانتخاب کردیم که همه با اون اسم صدات می کردن بعد نوبت به ازمایشهای سلا متی رسید و سونوی ntکه سونوت سالم بود ولی ازمایشت درمحدوده مشکوک نمیدونی چه حالی داشتم همون شب پیش دکتر رفتم که گفت باید تا نوبت دوم ازمایش صبر کنی ودر ضمن منو به یک متخصص ژنتیک هم معرفی کرد وگفت برای اطمینان می تونی ازمایشو در یک ازمایشگاه دیگه هم تکرار کنی شب که به خونه برگشتم تا نزدیکای صبح از اینتر نت هر چی مطلب و اطلاعات راجع به این ازمایشات بود در اوردم وتازه متوجه شدم که ازمایشگاه محترم به جای ازمایش نوبت اول ازمایش نوبت دوم رو انجام داده صبح با بابات رفتیم واز دوتا ازمایشگاه دیگه هم تحقیق کردیم و فهمیدیم بله اشتباه شده مسئول ازمایشگاه هم در نهایت خونسردی با هزینه خودمون ازمایشو تکرار کرد که نتیجه خیلی بهتر ازقبل بود و متخصص ژنتیک هم گفت جای نگرانی نداره خلاصه در عرض این چندروز صد دفعه مردم وزنده شدم تا نوبت دوم ازمایش هم رسید دیگه ازمایشگاه منو می شناختند ومی دونستند که دفعه پیش اشتباه کردن ومن هم باخیال جمع دومی رو هم دادم که باز هم جواب مشکوک بود داشتم دیوونه میشدم که همون جا بابات متوجه شد باز هم ازمایشگاه اشتباه کرده وسن بارداری منو زیاد زده و باتوجه به این که زمان در این ازمایش خیلی اهمیت داره برگشت وهمونجا نشست تا جواب جدید ازمایش منو گرفت که شکر خدا خوب بود و متخصص ژنتیک و دکترت گفتن نیازی به ازمایشات بعدی نیست .خلاصه همه چی خوب وخوش گذشت تا هفته نوزدهم که من برای سونوی سلامتی رفتم و دکتر گفت که شکر خدا سالمه همه چی هم مرتبه داشتم که از جام پا می شدم دکتر گفت بچه هم پسره باورم نمیشد گفتم امکان نداره ازمایش خون دختر مشخص کرده گفت من می گم صددر صد پسره شوکه شده بودم دو روز بعد یک سونوی دیگه رفتم اون هم گفت که پسره به ازمایشگاه که رفتم و اعتراض کردم خیلی راحت گفتن خوب تو جزهمون %5هستی که اشتباه میشه خلاصه مامان جون نمی خواستم اول کار خوش خبری بهت بدم که چه دنیای قاراشمیشی داریم ولی خوب همینه که هست واقعیته امیدوارم تودر این دنیا باسعادت زندگی کنی ارزوی دکتر مهندس شدن برات ندارم ارزوی ادم خوب و خوشبخت بودن واقعی رودارم از اینها که بگذریم دیگه بعداز اون نیروانای ما شد سوشیانس پسر گل مامان اولین لگد تو که البته شبیه ترکیدن حباب تودلم بود 24شهریور حس کردم چه خوشایند بود یک روز بعد هم به همه خبر دادیم نی نی ما پسره فکر کنم یک ماهی طول کشید به اسمت ویا پسر بودنت عادت کنم هروقت باهات صحبت می کردم اگه حواسم نبود بهت می گفتم خانوم خانوما .روزها همچنان گذشت و ما ماه پنجم رو هم پشت سر گذاشتیم اواسط مهر بود که دلمون و یک دله کردیم به جای خرید از دوبی یا مالزی بریم تهران خرید کنیم 18مهرناگهان یک اتفاق بد افتاد واین که بدون هیچ دلیل مشخصی خون دیدم وچه زجراور بود با چشمای گریون رفتم دکتر که گفت مهم نیست پیش می یاد صدای قلبتو هم شنیدیک سونو نوشت وازاونجایی که من گروه خونم منفی امپول روگام هم زدم توی سونو هم هیچی مشخص نشد وهمه چی مرتب بود خلاصه دوباره همه خونواده یک طرف جمع شدن که نمی خواد بری تهران خطرناکه خودم هم دو دل بودم بعد از دو هفته پیش دکتر رفتم که گفت موردی نداره ودر ضمن خودم خیلی دلم می خواست بتونم یک سری چیزایی که دوست دارمو حتما قبل از به دنیا اومدنت برات بخرم چون یک دفعه است ونمی خواستم از دست بدم3ابان با هواپیما اومدیم تهران چون سفر باماشین خطرناک بود وفقط 3روز وقت داشتم با تمام خستگیم بدون استراحت خریدا تو کردم وچقدر خوب بود به مشهد هم که برگشتیم یک سری وسائل دیگتو خریدم وتخت وکمدتو سفارش دادم که یک ماه دیگه میرسه حالافهمیدی که مامان زیاد هم تنبل نیست شرایط نذاشت زودتر از اینها بیام وبنویسم برات .خاله مونا هم قول داده که یک قالب وبلاگ برات طراحی کنه امروز هم جمعه است و بابات رفته سرکارش چون سرش این چند روز خیلی شلوغه ومن هم از فرصت استفاده کردم وسری به وبلاگت زدم امیدوارم روزای اینده بتونم همش خبرای خوب خوب بدم و روزای خوب خوب هم داشته باشیم



به پسرم
